سه شنبه 21 مهر ماه سال 1388

خدا چرا مردارو اینجوری آفریدی؟

خدا من میخوام پاک باشم و دوست پسر داشته باشمو با دوست پسرم صمیمی و خوب باشم…

تمام فکرو ذهن مردا منتهی میشه به س ک س …

دلم میخواد داد بزنم بگم ا ر ش دوستیه 6 ماه اوله رابطمنو میخوام… چطور اون وقت دغدغه ات فقط مشکلات خونواذگیه من بود؟!

میدونی بیچاره ا ر ش ام مقصر نیست یعنی ذاتیه… تازه این خوب خوبشونه ها…اینو همه میگن…

فقط گاهی یاداوری میکنه که منم مثه بقیه مردا علاقه مندم به این قضایا!!!

من بعضی وقتا دلم براش میسوزه که نمیتونم کمکش کنم تا به خواستش برسه بعضی وقتام

عصبی میشم میگم عجب گیری کردیما… بابا من اصن حالم از فیزیکتون به هم میخوره حتی تو که دوست دارم!!!

چند وقته پیش بهم گفت تو منو مثله بقیه دوستای دخترت دوس داری…! (خوب البته بنده خدا راست میگه…اما از خداشم باشه ها!)

اخه اونم وقتی میره مسافرت مثه من میشه یعنی با م ح م د فرقی ندارم براش نیدونم چراهاااا…

اما وقتیم با محبت میشه (بیشتر اوقات) دیگه از اون وره بوم میوفته! یعنی نیاز به معاشقه اش بروز میکنه!

چهارشنبه 15 مهر ماه سال 1388

من متولد 19 تیر 68 ام دانشجوی ترم 1 کاردانی به کارشناسی مهندسی نرم افزار …

دخترم (چه بد!).

ما 5 نفریم. بهترین ادم رو زمین مامانم و بیخودترین ادم رو زمین بابام… ی ا س ر برادرم متولد 60 م و ح د بازم داداشم متولد 63!و هر 2 شون فوق دیپلم.

بابام اعتیاد داره 7-8 سالی میشه شایدم بیشتر!ی ا س ر هم اعتیاد داره 3 ساله بازم شاید بیشتر…(دیگه راجع بهش حرف زدن برام عادی شده!اعتیاد چیه مگه!)

م و ح د خوب زندگی میکنه.

من سرکار میرم یه جا به صوت پاره وقت 3ساله. سرکارمو  خیلی دوس دارم.

وضع مالیمون عادیه.

بابام سرهنگ بازنشسته شده تازگیا و مامانم کارگاه خیاطی داره ی ا س ر تو ایران خودرو کار میکنه  م و ح د مغازه لوازم اداری داره.

یه چندتایی جاست فرندای پسر دارم. 2تا دوست صمیمیه دختر و یک عدد دوس پسر (ا ر ش).

ام از موادمخدر و معتادا خیلی چیزا میدونم. اگه حالم عادی باشه عموما بد اخلاقم! و پسرارو خیلی میشناسم.

عاشق بیرونو طبیعتم و حیوونا و بستنی … دیوونه ی مامانمم… هیچی ندارم که بهش نگفته باشم!

فوق العاده رانندگیو اهنگ و دوس دارم… اگه حالم خوب باشه از رقصیدن به اشکال مختلف نمیگذرم!

ا ر ش و دوست دارم اما نه همه اوقات!

تو خونه اصولا تنبلم!اما کار بیرونو دوس دارم…

این منم بودم…

دوشنبه 6 مهر ماه سال 1388

وبلاگ ... وبلاگ... وبلاگ... مسئله این است 

ص ب ا میگه وبلاگ بزار  گذاشتم ! ایناهاش!